محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

371

تاريخ الطبرى ( فارسي )

به او داد بدين جهت ابن عجوز لقب يافت و اين آيهء قرآن در بارهء قوم وى بود كه خدا عز و جل فرمايد : « * ( أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ خَرَجُوا من دِيارِهِمْ وَهُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ الْمَوْتِ 2 : 243 ) * [ 1 ] يعنى : مگر آنها را كه از بيم مرگ از ديار خويش برون شدند و هزاران بودند نشنيدى » از وهب بن منبه روايت كرده‌اند كه گروهى از بنى اسرائيل به بليه و سختى روزگار دچار شده بودند و از بليهء خويش شكايت كردند و گفتند : « كاش مىمرديم و راحت مىشديم . » و خدا عز و جل به حزقيل وحى كرد كه قوم تو از بليه بناليدند و آرزو كردند كه بميرند و آسوده شوند ، با مردن آسوده نخواهند شد مگر پندارند كه من آنها را از پس مرگ زنده نتوانم كرد ، اينك به فلان محل برو كه آنجا چهار هزار كس مرده‌اند . ( وهب گويد : همانها بودند كه خداوند آيهء الم تر الى الذين خرجوا من ديارهم را در بارهء آنها نازل فرمود ) برو و آنها را ندا كن و چنان بود كه پرندگان و درندگان ، استخوان مردگان را پراكنده بود ، و حزقيل آنها را ندا داد و گفت : « اى استخوانهاى پوسيده به فرمان خدا عز و جل فراهم شويد . » و استخوانهاى هر كس فراهم آمد . پس از آن ندا داد كه اى استخوانها به فرمان خداى گوشت بپوشيد و استخوانها گوشت پوشيد و پس از گوشت پوست پوشيد و جنبيد و حزقيل بار ديگر ندا داد كه اى جانها به فرمان خداى به جسدهاى خويش باز گرديد و به فرمان خدا همه برخاستند و يكباره الله اكبر گفتند . ابن مسعود گويد : قصه قوم حزقيل چنان بود كه آنها در دهكدهء داوردان بودند كه پيش از شهر واسط بود و طاعون در آنجا رخ داد و غالب مردم آن بگريختند و در بيرون شهر فرود آمدند و بيشتر باقيماندگان هلاك شدند و بيرونشدگان سالم ماندند و تلفاتشان زياد نبود و چون طاعون برفت سالم بازگشتند و آنها كه در دهكده

--> [ 1 ] بقره : 242